love

ein blog ta avakhere khordad up nemishe.....bye ta hi

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

 

نمی دونم چرا یه هویی هوس کردم این همه آپ کنم....شایدتقصیر دلمه.....

نمیدونم....همه شو خوندمو نوشتم......خواستم که توهم بخونی....

پس بخون......تا آخرش....

دوستای گلم نظر یادتون نره....

اگه دیر بهتون جواب میدم معذرت.....گرفتارم.....

ممنون از حضورگرمتون.....

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

بر خاک بخواب نازنین

 

تختی نیست .....

آواره شدن ... حکایت سختی نیست !!

از پاکی اشکهای خود فهمیدم

لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

تنها میرم تنها میام سزای من تنهاییه

 

تنها شدیم من و دلم عاقبتم جداییه

تنهام گذاشتی منو تو آخره بی وفاییه

توی دلم به جون تو جات خیلی خیلی خالیه

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!!

عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

دستهایم بوی گل میدادند
مرا به جرم گل چیدن گرفتند
اما...
کسی فکر نمیکرد که شاید گلی کاشته باشم

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

گاهی زدن حرفامون با یه عالمه کلمه های قلمبه و سلمبه
کار احمقانه ای هستش
اوهوووم!
میتونیم ساده بگیم که
چی میخوایم
چی تو دلمون ِ
چی هستیم
چیکار میخوایم بکنیم ...
هیچ اتفاقی پیش نمیاد
فقط بیشتر بهمون خوش میگذره!!!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

مهم نیست که خسته ام  ، مهم اینه که باد ، بارون ، آسمون مال منه

مهم نیست که غمگینم ، مهم اینه که الان پر از تجربه ام

مهم نیست که یدونه غصه دارم ، مهم اینه که یه عالمه بهانه دارم برای لبخند زدن

مهم نیست دلم شکسته ، مهم اینه که خدا درون دلهای شکسته ست

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

یه پاک کن می خوام و یه قیچی ...
 
با پاک کن خوب ها را از زندگیم پاک کنم ؛

با قیچی بد ها را قیچی کنم و لای دفترم بگذارم !

 

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟!

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای

باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

آدمها انقدرها هم تنها نیستند ،

همیشه یک نفر هست

یک نفر که آن بالا همیشه همراه ماست ولی از همه ی ما تنهاتر اوست

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

باز باران !
نه نگو یید با ترانه !
می سرایم این ترانه جور دیگر :


باز باران بی ترانه
دانه دانه
میخورد بر بام خانه
یادم آید روز باران ...

پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان

عاشقی سر خورده بودم
میدریدم قلب خود را
دور میگشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان .
میشنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پر بهانه
زود بر گردی به خانه .
یادت آید ؟
هستی من !
آن دل تو جار میزد
این ترانه
باز باران ،
باز میگردم به خانه ...

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود

اهل زمین نبود

نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

پاک بود

چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

این درخت , عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

به زمین خوردنم

تنها بهانه ای بود

تا شاید

دوباره در چشمانم نگاه کنی

و دستت به دستانم بسپاری!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

سکوتت رنگ ترانه دارد

تار که می نوازی

ناگفته هایت می رقصند

 

سکوتم لبریز است

و قلم ناتوان

از نوشتنش سرشکسته ...

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

من خودمم ؟!

چرا نمی تونم همون چیزی باشم که هستم ؟!

خودمو می خوام !!

کجایی ؟!

هرجا باشی پیدات می کنم.

دلم واسه بچگی هام تنگ شده.

زمانی که... با یه بستنی قیفی تمام دنیا رو داشتم.

زمانی که... با لالایی مامانم می خوابیدم.

زمانی که... تو تاکسی رو پای مامانم می شستم

زمانی که... با اسباب بازی هام بازی می کردم براشون شعر می خوندم.

زمانی که... عروسکم رو رو پاهام می خوابوندم و براش لالایی می گفتم.

زمانی که... سر گوجه سبز با داداشم دعوام می شد.

زمانی که... مامان بزرگ آش درست می کرد و می رفتم به همسایه ها می دادم.

زمانی که... با بچه های محل گرگم به هوا بازی می کردم.

زمانی که...

آره. اون موقع خودم بودم. دروغی در کار نبود.

 

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

" گاهی اوقات از نردبان بالا میروی تا دستان خدا را بگیری

 

غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی!!! "

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

چقدر دلیل آوردم برای دلم
چقدر بهانه تراشی کردم
ولی انگار نه انگار
دلم به دل کندن از تو راضی نمی شد که نمی شد
به او  گفتم که تو یک فرشته ا ی
و من که در آدم بودن هم کم آورده بودم !
با این حال دور از چشم دلم 
همیشه ، تو تنها آرزوی من از خدا بودی !!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

من تو را باز دیدم و به یاد آوردم...

که نباید به دلی وعده ی بی مورد داد...!

که ستاره بر همه می سوزد٬چشمکی میزند و می گذرد...

که قناری ز غریضست که چنین می خواند

و ز اجبارست که گل می روید٬چشمه می جوشد

ماه می تابد و خورشید چنین می سوزد

و به عشق کاری نیست...

عشق جز حرف و حدیثی نیست...!

و اگر عشق نباشد نیز٬گل می روید

آب می جوشد٬ماه می تابد و خورشید می سوزد

و فقط این دل سادست که به نام عشق

زندگی می بازد...!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()

چه حقیرند مردمان ، وقتی نه جرات دوسـت داشتن دارند

نه اراده ی دوسـت نداشتن

نه لیاقت دوسـت داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن...

 اما شعر عـاشـقانه می خوانند ، مدام !

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده آیسان نظرات ()